Mon 20 Oct 2008
از سريال شش ميليارد تومانی حضرت يوسف تا قصه بدحجاب در هواپيما
سريال شش ميليارد تومانی حضرت يوسف
همسنوسالان من حتما سريال آمريکايیِ مرد شش ميليون دلاری را که از
تلويزيون ملی ايران پخش می شد به خاطر دارند. در آن سريال لی ميجرز در نقش
استيو آستين کارهای عجيبی انجام می داد. مثلا دست او می توانست مثل يک
جرثقيل بار بلند کند يا چشم او می توانست مثل دوربين فيلمبرداری بر روی
اشيا زوم کند. پاهای او می توانست به اندازه ی يک اتومبيل سرعت بگيرد،
وگوش او می توانست ضعيف ترين صداها را بشنود. تمام اين ها به برکت شش
ميليون دلاری بود که هزينه ی تجهيزات او شده بود و اين مرد قدرتی يافته
بود که آرزوی هر انسانی بود.
اگر امروز اين شش ميليون دلار را، از قرار دلاری هزار تومان، به پول رايج کشور خودمان تبديل کنيم، شش ميليارد تومان می شود. درست است که شش ميليارد تومان برای مردمِ عادی رقم بزرگ و غيرقابل تصوری ست ولی برای خيلی از تجار محترم، همين رقم، پولِ ناچيزی ست (مثلا در مقابل عدد ۱۳۶۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تومان که توسط يک نفر صرف خريد کارخانه آهن شد اين عدد پول خرد به حساب می آيد).
حتی اگر دقت کرده باشيد در مجله ی گرامی شهروند امروز، ستونی هست به نام "يادداشت های يک ميلياردر". مشخص است به کسی ميلياردر گفته می شود که بالای يک ميليارد ثروت داشته باشد ولی قطعا بايد ثروت اش نه يک ميليارد که چندين ميليارد باشد. می بينيد نويسنده ی ميلياردر ما، فقط يک ستون کوچولو در شهروند امروز دارد، پس جايگاه عدد ميليارد و رقم شش ميليارد در جامعه ی پول زده (بر وزن وبا زده) ی ما آن طور که تصور می شود بالا نيست و به قول آقای اسدالله عسکراولادی که خودش را "امپراتور بازار" می نامد، امپراتورهای ديگری در جمهوری اسلامی ايران هستند که ثروتی چند برابر او دارند (به گفت و گوی ايشان در جام جم آنلاين مراجعه شود).
باقی را در ادامه مطلب بخوانیدادامه مطلب
Sun 19 Oct 2008
نامه سرگشاده آيت الله بروجردی به رهبر حکومت ايران
توضيح: اين مجموعه تنها بر اساس اصل آزادی بيان و ايجاد شرايط بيان برای زندانيان عقيدتی اقدام به انتشار نظرات و آرا زندانيان محروم با پايبندی به اصول حقوق بشری و مدنيت می نمايد ، مسئوليت تمامی گفتارها بعهده نويسندگان آن می باشد.
نامه سرگشاده آيت الله بروجردی به رهبر حکومت ايران
با نام آفريدگار مهربان و نوازشگر و با سلام بر ملت عزيز و نجيب و شريف و عرض ادب به آب و خاک مقدس و ميهن مظلوم.
اينجانب، بندی زير شکنجه که از خاندانی برجسته و تحت اشارات کتب رجالی و انساب می باشم و بيش از سی سال از بهترين ايام عمرم را صرف اعتلای فکر توحيدی و فرهنگ معنوی و رواج اخلاق الهی و ترويج ادبيات دينی نمودم، به جرم ناباوری مذهب دولتی و نرفتن به بازار اسلام سياسی و نپذيرفتن دين حکومتی دو سال و نيم است که در بندهای مختلف اوين به انواع زجرهای روانی و فشارهای جسمانی و اغلال عصبی و اثقال عاطفی، مبتلا هستم که در خلال اين مدت، بارها با نامه به وسيله اشخاص مرتبط با شما، حقايق را اظهار کردم که هر بار مزيد بر اذيت عمّال عذاب گرديد، اينک که به خاطر وفور دردهايم در آستانه مرگ قرار گرفته ام می خواهم تا با نگارش سطوری، تاريخ معاصر جهان را به اسراری چند مزين نمايم چراکه تقويم جاری کاملا اين مدعی العموم آزادی اعتقادی و استقلال فکری را می شناسد و کلامش را به عنوان اسناد انکارناپذير ثبت می نمايد.
امروز عامه مردم ايران، اسلام سياسی را آزموده اند و بيلان کار آن را در عمر انقلاب فعلی مشاهده کرده اند وعده های مهم و مؤثر در برانگيختن جامعه را سی سال قبل، از بنيانگذار حکومت فعلی شنيدند و محصول آن پيش بينی های بزرگ را با تمام وجود يافتند، الان اين رعيت ايرانی خواستار رفع سانسور عقيدتی و دفع تفتيش مذهبی و برطرف شدن فشار و محدوديت در انتخاب راه زندگی است.
باقی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
Sun 19 Oct 2008
یکهفته با خبر " دکتر نوری زاده "

از شمار دو چشم هم یک تن نبود
کنار زایشگاه تهران در خیابان سنائی، «شبکده دکتر» میعادگاه بسیاری از ما
در سالهای خوش استبداد بود. صاحب میکده یک مسیحای صاف و صادق بود با
پیراهن پاکیزه و چهرهای که بسیار با مسیحای پیر پیرهن چرکین اخوان فرق
داشت. در جمع زائران این کعبه من جوانترین بودم اما به قول این طرفیها
«کردنشال» مرا در دربار جناب دکتر کسانی امضا کرده بودند از نوع دکتر
اسماعیل خوئی و نیکو خردمند و شهیدی و سپانلو و... که هر یک در دربار دکتر
مقام و منزلتی والا داشتند.
ما جوانان آن روز (فشاهی و جلال سرفراز و خسرو گلسرخی و احمد اللهیاری و
ستار لقائی و اصغر واقدی و احمد کسیلا و مهدی رضوی و حسین منزوی و با چند
سال فاصله سنی سیروس مشفقی و محمدعلی سپانلو و دکتر اسماعیل نوری علا
و...) از مجله فردوسی عباس پهلوان، به دوشنبههای کافه فیروز، چهارشنبه
شبهای چاچول و چارلی رسیدیم. لقمه ژاپنی و میخانه دکتر در سنائی دیر مغانی
بود که دیرتر به زیارتش نائل شدیم.
خیلی طبیعی بود که حضور ما چنانکه در کافه فیروز، چون جوانتر بودیم چندان محل اعتنای بزرگترها نبود که آل احمد را در میان میگرفتند (وزیری و هزارخانی و ساعدی و اسلام کاظمیه و براهنی و...) اما در دیر مغان دکتر (تا همینجا هم کعبه بود و هم دربار امیران میگسار شهر و دیر مغان، جلوتر که بروم لابد لقبی تازه برای این میخانه در پس ذهن خواهم یافت). هیچ ترتیبی و آدابی در میان نبود. وقتی از در وارد میشدی اگر کنار بزرگان صندلی خالی بود بیدرنگ مینشستی و اگر نبود از میز بغلی صندلی را بر میداشتی و در حلقه دوستان راهی مییافتی. چنین بود که در شبکده دکتر هر زمان وارد میشدم بینصیب نمیماندم و به درنگی در حلقهای پر از شعر و عشق و زیبائی جا داشتم.
باقی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
Fri 17 Oct 2008
ایران از نگاه بریتانیا (گزارشهای سال ١٩٠٧ سفارت بریتانیا از تهران)
مترجم : معصومه جمشیدی

پسورد : melliblog.tk
Fri 17 Oct 2008
معارف اسلامي 1و2 " سازمان مطالعه وتدوين كتب علوم انساني دانشگاهها "

پسورد : melliblog.tk
Thu 16 Oct 2008
گفتگو و مناجات یک کرم خاکی با خدا
خدایا توی این دنیای به این بزرگی و این همه موجود حالا چرا کرم؟ این همه موجود عجیب قریب، آخه چرا کرم؟ نمیشد منو زرافه یا الاغ خلق میکردی؟ خداییش این هم ایده بود که به سرت زد!!! نه چشم داریم نه دهن داریم نه دماغ داریم فقط یه لوله درازیم فصل جفت گیری که میشه همه حیونا میرن حالی به حولی، ما چون تک جنسی هستیم باید بشینیم سماغ بمکیم .صبحها که از خواب پامیشم باید همینجور الکی تو خاکا لول بخوریم تا شب مثل احمقها خسته بیفتیم بخوابیم.
خدایا ناشکری نمیکنم چون به قول دوستام که میگن برو خدارو شکر کن کرم خاکی شدی، کرم کون نشدی ولی به قول آدما آدم باید یه نگاهی هم به بالا داشته باشه دیگه! حالا نمیگم دوست داشتم آدم بودم ولی مار که میتونستم باشم.
خودم که چشم ندارم خودمو ببینم ولی بچه ها میگن استعداد پرورش اندام دارم اگه از مکمل استفاده کنم بعد شیش ماه مار میشم ولی من دوست دارم مار واقعی باشم…
هیییی چی بگم که هرچی بگم کم گفتم، دیروز یه سری زدم به بیرون خاک دیدم یه مگسه دست دوست دخترشو گرفته بود و بهش میگفت فردا ببرمت یه جایی یه گهی بدم بخوری که جیگرت حال بیاد، آقا ما یادمون افتاد که تک جنسی هستیم همچی سوختم که نگو به قول یکی از دوستام تا ناخونم سوخت. ای بابا چی بگم خدا، به شتره گفتن گردنت کجه گفت کجام راسته؟
راستی خدا من به شترم راضیم ها!
Tue 14 Oct 2008
از اسمال آقا خوش آمدی تا انتحال خانم ابتکار ; ف.م.سخن
آرزوی سلامتی برای آقای ابراهيم نبوی
مطلع شديم که طنزپرداز و نويسنده ی نامدار کشورمان، آقای ابراهيم نبوی، در اثر حمله ی قلبی در بيمارستان بستری شده اند. برای ايشان سلامتی کامل آرزومنديم.
اسمال آقا خوش آمدی
"اسماعيل افتخاری، معروف به "اسمال تيغ زن"، هفته گذشته، پس از حدود هفت سال، از زندان گوهردشت کرج آزاد شد. بنابر صورت جلسات دادگاه، تنها بخشی از اتهامات وی، عبارت بودند از ده ها فقره تجاوز و آدم ربايی در سطح پايتخت." «حسين باستانی، روز آنلاين»
بر محمد و آل محمد صلوات؛ برای سلامتی زندانی رها شده از بند صلوات
اسمال آقا جون سام عليک
رفيق صفا آوُردی. قربون مرامت. اجازه بده کتفت رو ماچ کنم. کاش خبردار بودم گوسفندی، گاوی، شتری چيزی جلو پات می کشتم. نالوطی بی خبر اومدی. ما رو قابل ندونستی؟ هر چند اگه خبر می دادی، شهر کُمپلت تعطيل می شد و کار مملکت لنگ می شد. بالاخره يه تهرونه و يه اسمال آقا. اين هفت هشت ساله اسمال آقا جون، جات خيلی خالی بود. شهر شده بود، شهر بی مراما؛ شهر نارفيقا. لوطی ام لوطيای قديم. همه چی از رنگ و رو افتاده جونِ اسی. دنيا از ياد برده باشه، ما که از ياد نبرديم يه قلعه بود و يه اسمال آقا. ياد ايام جوونی به خير. ياد کاباره "شکوفته نو" و لوکولوس و افق طلايی به خير...

يادته اسی جون رئيس گروه ضربت کميته بودی، تو رکابت رفتيم خونه ی صاحب پاساژ پلاسکو؟ انگار همين ديروز بود. يه پيرزن رفت زير ماشين ات و ريق رحمتُ سر کشيد و چِقَذِه خنديديم. راستی اون ساکه رو که توش پر از عتيقه بود چيکار کردی؟ چند ميليون به نرخ اون روز قيمت اش بود. هر چه کردی نوش جون ات. حق ات بود. رژيم شاه و امثال القانيانها يه عمر حق ِ من و تو رو خورده بودن و بايد يه جا پس می دادن. تو که سهم ات رو گرفتی، ما هم ای، روزگارمون بد نيست.
باقی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
Tue 14 Oct 2008
متن کامل عهدنامه ترکمانچای
عهدنامه ترکمانچای در ۲۱ فوریه ۱۸۲۸ (میلادی) بین روسیه و ایران امضا شد. از سوی فتحعلی شاه قاجار، میرزاعبدالحسنخانعاصفالدوله و از سوی روسیه تزاری ایوان پاسکویج حضور داشتند. طی این قرارداد قلمروهای باقی مانده ایران از معاهده گلستان در قفقاز شامل خانات ایروان، مناطق تالش و بخشی از مغان و شروان به روسیه واگذار شد. ایران حق کشتیرانی در دریای خزر را از دست داد و ملزم به پرداخت ۱۰ کرور طلا به روسیه شد.
Mon 13 Oct 2008
تاریخ حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی در 3 جلد
تحت نظر هيئت تحريريۀ کميسيون کميتۀ مرکزی حزب کمونيست (بلشويک)اتحاد شووری .

پسورد : melliblog.tk
Mon 13 Oct 2008
انتشار نامه مهندس بازرگان به محمد رضا شاه پهلوی پس از 29 سال

متن نامه :
بسم الله الرحمن الرحیم
اعلیحضرت سابق آقای محمد رضا پهلوی
اگر همیشه از من صراحت دیده اید که تلخ بوده است فکر می کنم هر دفعه نیز روشن شده است که گفتارم خالی از صداقت و حسن نیت نبوده، و درست از آب در آمده است. حالا هم می خواهم پیشنهادی بدهم که به خواست خدا خیر بزرگ برای همه و از جمله شما و شهبانو در دو دنیا خواهد داشت. در برابر وضع وحشتناک حاضر و مساله لاینحلی که گروگان گیری اعضا سفارت آمریکا و سر سختی طرفین دعوی بر سر استرداد شما بوجود آورده است و می رود که خدای نخواسته عالمی به آتش و مرگ کشیده شود بیایید یک ژست عالی تاریخی و در عین حال ساده انجام دهید: اعلام مراجعت به ایران برای حضور و دفاع خود در محاکمه بنمایید، کلید نجات مملکت و باز شدن گره کور بین الملل و همچنین آزادی وجدانتان و خروج از وحشت حاضر بدست شما است. به خاطر هموطنان و برای اثبات دوستی و خدمتگزاری به آنان و به شریعت که همیشه مدعی بوده اید این کار را بکنید و بی درنگ هم بکنید. گروگان ها آزاد خواهند شد، مردم آمریکا که نمی گذارند دولت شان شاه را تحویل بدهد راضی و خلاص خواهند شد. حمله به ایران و هرگونه مشکلات و مصائب احتمالی مرتفع می شود. اروپا و آسیا از نگرانی بیرون می آیند و بالاخره شهرت جهانی و افتخار خدمت بی نظیری که کفاره ای از گذشته و آبرویی برای آینده خواهد بود می خرید . چه بسا همین عمل تاثیر بر دلها و در محکومیت شما داشته باشد. در هر حال من پیشقدم در تقاضای تخفیف و کوشا برای اخذ گذشت خواهم بود. روسای کشورها نیز چنین وساطت خواهند کرد. این را هم بدانید که در صورت خودداری از چنین شهامت مردانه وضع مردم ایران و دنیا طوری نیست که به سلامت و به سلطنت بر گردید. عاقلانه ترین و خوش عاقبت ترین راه حل همان است که عرض کردم، خداوند ارحم الراحمین است و در توبه و سعادت را به روی بندگان باز گذاشته است.
مهدی بازرگان / تهران نهم آذر ماه 1358
Mon 13 Oct 2008
لبخند مقاومت " بهرام چوبینه "
Sat 11 Oct 2008
یکهفته با خبر " دکتر نوری زاده "

نماز قیطریه...
از روزی که آقای دکتر از زندان بیرون آمد و به همراه پسرش در دفتر بالای
مسجد قبا از من که خبر آزادیاش را با تیتر بزرگتر از معمول به چاپ رسانده
بودم، قدردانی کرد تا دو شب مانده به پایان ماه رمضان که مجلس افطاری در
مسجد ترتیب داد زمان درازی نبود اما در این مدت تقریباً آقای مفتح که خیلی
دوست داشت دکتر صدایش بزنیم تلفنی با من در تماس بود. اسباب آشنائی از
سالها پیش فراهم بود. در واقع حضرت دکتر مفتح که وام دار و مدیون استاد
بزرگوارم جناب دکتر احمد مهدوی دامغانی بود از رابطه پدر مرحوم من و دکتر
مهدوی کاملاً خبر داشت و گو اینکه می گفت فقط یکبار پدرم را دیده است اما
با توجه به آشنائی پدرم با شیخ احمد مولائی و شیخ مروارید که از دوستان
مفتح بودند نوعی ارتباط روحی بین ما پیدا شده بود.
(و من آن روزها خوابش را هم نمیدیدم که حضرت دکتر مفتح در چند نوبت سرزدنش به روزنامه اطلاعات رویای تسخیر روزنامه را در سر میپروراند). باری در مجلس افطار دکتر که خیلی از چهرههای مذهبی آن روز از یاران و هم هیأتیهای حاج حبیبالله عسکر اولادی تازه مسلمان در باند مؤتلفه تا به ظاهر ارادتمندان آقای طالقانی و مهندس مهدی بازرگان حاضر بودند فهمیدیم قرار است بعد از نماز عید فطر راهپیمائی از قیطریه به سوی شهر به راه افتد.
باقی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
Sat 11 Oct 2008
دين ستيزي نافرجام(در نقد تولدي ديگر) " مصطفي حسيني طباطبايي "

پسورد : melliblog.tk
Sat 11 Oct 2008
بهاييت آنگونه كه هست

توجه:
معرفي اين ويژه نامه جنبه اطلاع رساني داشته وقصد از آن تكذيب يا تاييد دين بهايي نيست.
Sat 11 Oct 2008
اردشير محصص و وقايع اتفاقيه

پسورد : melliblog.tk
Fri 10 Oct 2008
نگاهی به " نامه فاطمه رجبی " به سید حسن خمینی و شریعتمداری !
اگر کسی نام سید حسن خمینی را حذف کند ، خواننده تصور میکند نامه خطاب به رئیس جمهور است !
با هم گوشه هایی از این نوشتار را مرور میکنیم :
خطوط آبی رنگ ، دقیقا از متن نوشته فاطمه رجبی اقتباس شده.
آقای سیدحسن خمینی! مبادا در این موج عظیم "آقازاده پروری" گرفتار شوید
.... چون او در نظر و عمل با "خانوادهسالاری"، قبیلهگری...مبارزه نمایید .
این واژه خانواده سالاری و قبیله گری مطمئنا درخور احمدی نژاد و دوستان اوست
ليست روساي فاميلي دولت احمدي نژاد(۱)
داوود احمدي نژاد : رييس بازرسي رياست جمهوري > برادر احمدي نژاد
حسين شبيري : رييس صندوق مهر رضا > شوهر خواهر احمدي نژاد
پروين احمدي نژاد : معاون مركز امور زنان رياست جمهوري > خواهر احمدي نژاد
علي اکبر محرابيان : وزير صنايع > خواهرزاده احمدي نژاد
احمدی مقدم : فرمانده نیروی انتظامی > باجناق احمدی نژاد
اقوام هاشمی ثمره ، همه کاره رئیس جمهور :
مهندس مهدي هاشمي ثمره :مديركل وزارتي وزير نيرو > برادر هاشمي ثمره
خانم قند فروش : مشاور خانواده وزير كشور > زن برادر هاشمي ثمره
عبدالحميد هاشمي ثمره : معاون وزير صنايع > برادر هاشمي ثمره
مهندس زريبافان (دبير هيات دولت):
داوود مددي : رييس سازمان تامين اجتماعي > باجناق زريبافان
سيدمحسن نبوي : عضو هيات مديره شركت سرمايه گذاري خارجي> داماد زريبافان
عليرضا مددي : مديركل وزارتي وزارت تعاون > برادرزاده باجناق زريبافان
ناظمي اردكاني : وزير تعاون > شوهر عمه داماد زريبافان
دانش جعفري : وزير اقتصاد > پسر عمه پدر داماد زريبافان
باقی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
Wed 8 Oct 2008
از جايزه روداری برای علی کردان تا فدريکو ده نمکی و گوسفند فراری
جايزه روداری برای علی کردان
"شيرين عبادی در آلمان جايزه رواداری دريافت کرد" «راديو زمانه»
"سيد حسن شجاعی کياسری، عضو کميسيون قضايی و حقوقی مجلس: بايد از کردان قدردانی شود" «سايت تحليلی خبری عصر ايران»
نگارنده بعد از آگاهی از وجود جايزه ای به نام "رواداری" در کشور آلمان، به اين فکر افتاد که به مسئولان محترم پيشنهاد اعطای جايزه ای به نام جايزه ی "روداری" بنمايد تا از اين طريق، زحمات شبانه روزی و بی وقفه ی صاحبان "رو" در حکومتِ اسلامی ايران بی ارج نماند و از کوشش اين عزيزان به نحو مقتضی تقدير شود. به اين منظور سه نامزد برای دريافت جوايز اول تا سوم از طرف اينجانب معرفی می شود که البته انتخاب نهايی نيست و می توان اشخاص، نهادها، خبرگزاری ها و سازمان های ديگری را به جای آن ها معرفی کرد:
نامزد مقام اول: جنابِ -دکتر قبل از اين- علی کردان، وزير محترم کشور جمهوری اسلامی ايران به خاطر پافشاری در خدمت به حکومت اسلامی ايران علیرغم افشاگری های اخير.
نامزد مقام دوم: خبرگزاری ايرنا، به خاطر کوشش در ماستمالی جعلی بودن مدرک دکترای جناب کردان و ربط دادن آن به توطئه ی صهيونيسم و آکسفوردِ جنايتکار.
نامزد مقام سوم: جناب سيد حسن شجاعی کياسری، نماينده ی محترم مجلس شورای اسلامی و عضو کميسيون قضايی و حقوقی مجلس به خاطر طرح موضوع تقدير از جناب آقای کردان.
باقی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
Tue 7 Oct 2008
عکس های استثنایی از ایران قبل از انقلاب و بعد از انقلاب

جهت دین عکسها و توضیحات به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
Tue 7 Oct 2008
سيل آهن " الكساندر سرافيموويچ "
ترجمه : م.سجودي

پسورد : melliblog.tk
جهت خواندن در باره نویسنده به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
Tue 7 Oct 2008
سفر با موتورسیکلت " ارنستو چه گوارا "
ترجمه : رضا برزگر

پسورد : melliblog.tk
Mon 6 Oct 2008
يكهفته با خبر " دکتر نوری زاده "
آنکس که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد...
اسمال در نیویورک
پیشدرآمد: بیش از نیم قرن پیش مرحوم حسین مدنی نویسنده و فیلمساز و فکاههپرداز معروف آن روزگار کتابی نوشت با نام «اسمال در نیویورک» که علیرغم گذر اینهمه سال، هنوز هم بسیاری از نکتهها و تصویرهای آن در یاد من است. اسمال یکی از همان کلاه مخملیهائی بود که با برگه عبور «قیصر» بعد از یک حضور کوتاه قبلی از جمله در «شب قوزی» فرخ غفاری، در سینمای دهه پنجاه شمسی حضوری چشمگیر داشتند...
آدمهائی که تجلی امروزین قلندران دیروز بودند منتها در جمعشان هم «مرد» بود و هم «نامرد» چنانکه در گذشته، هم «کاکارستم» داشتیم و هم «داش آکل». اسمال حسین مدنی بیشتر «مرد» بود، حساب و کتاب و دوستی سرش میشد، به ناموس رفیق و همسایه و آشنا هرگز نظر سوئی نداشت اما مدنی از جهل و سادگی او زمینهای برای خنداندن خوانندهاش ساخته بود و گاه در اطوار او و گفتههایش آنچه را که خود نمیتوانست کرد و گفت، تصویر میکرد. اسمال آقا به نیویورک میرفت تا جلوی گوریل باغ وحش کلان شهر ینگه دنیا ادا درآورد، به مجسمه آزادی بخندد و انگشت شست حواله دهد و جلوی امپایر استیت بیلدینگ حیرت جهان سومی کتاب نخوانده را از عظمت تمدن غرب و پیشرفتهای آمریکا فریاد زند.
باقی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
Fri 3 Oct 2008
گوشه ای از زندگی یک همجنسگرا " محمدحسین فهیم "

پسورد : melliblog.tk
توجه : لینک دانلودی که مشاهده میکنید لینک دانلود کتاب تصحیح شده میباشد .
با تشکر از دوست عزیز " محمدحسین فهیم " جهت ارسال و تصحیح کتاب
Thu 2 Oct 2008
فرمانده چه گوارا
چه گوارا از یک سو سوسیالیست است، اما بسیاری از آنان که سوسیالیسم را دوست ندارند، او را دوست میدارند. انگار سوسیالیزم لباسی کوچکتر از اندازههای فرمانده است.
چه گوارا یک قهرمان است، اما تنها بهخاطر شهامتش نیست که دوستش میداریم، انگار زیبایی او و تصویری که از او مانده است، بر شهامتش هزار بار افزوده است.
چه گوارا زمانی وزیر دولتی بود که اکنون همان دولت زنده است و به تکرار گذشته مشغول است، اما انگار مرگ چه گوارا را از تکرار گذشته و نفرین تاریخ نجات داد.

چه گوارا کشته شد، مجسمه شد، بر پارچه سرخ نشست تا برای همیشه پرچمی باشد تا در دست هرکسی که از وضعیت خسته شده است، هر کسی که فردای رویایی را به کابوس اکنون ترجیح میدهد، هر که رویای عدالت و آزادی دارد، افراشته شود.
باقی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
Wed 1 Oct 2008
هادی غفاری: دیروز ، امروز ، فردا

شاید امروز جوانان چیزی از هادی غفاری و پدرش ندانند، ولی این دو بخشی از تاریخ انقلاب اسلامی هستند. به وِیژه غفاری پسر که پس از پیروزی انقلاب و در سه سال نخست عمر جمهوری اسلامی به یکی از جنجالی ترین شخصیت های سیاسی بدل شده بود. پدرش در زندان های شاه به شهادت رسید و شیخ هادی نیز به همین دلیل مشهور شد. او در روزهای اوج گیری انقلاب، نقش فعالی در راهپیمایی ها و اعتراضات داشت. حتی در مراسم های مربوط به درگذشت دکتر شریعتی هم فعال بود. البته فاصله خود را با آن دسته از طرفداران شریعتی که منتقد روحانیت بودند، حفظ می کرد. اما بسیاری از مردم او را در دادگاه امیر عباس هویدا نخست وزیر مغضوب شاه دیدند. در این دادگاه که آیت الله شیخ صادق خلخالی ریاست آن را بر عهده داشت و در عمل بیش از یک جلسه هم به طول نیانجامید، هادی غفاری در ردیف جلو نشسته بود و تصاویر وی و هویدا در روزنامه های فروردین 58 منتشر شد.

باقی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
Tue 30 Sep 2008
از حقوق بشر در سفارتخانه های غربی تا خلقيات ما ايرانيان از زبان رضا کيانيان
حقوق بشر در سفارتخانه های غربی
از پشت شيشه، به دهان کارمندِ خارجی چشم دوخته ای. سعی می کنی لبخند بر لب داشته باشی. سعی می کنی خونسرد باشی. سعی می کنی مطمئن صحبت کنی آن گونه که طرف باور کند تو قصد ماندن در کشورش را نداری.
اصل مدارک و فتوکپی آن ها را در پوشه گذاشته ای و منتظری هر لحظه که ايشان اراده کند، آن ها را در اختيارش قرار دهی. مدارک بانکی، مدارک شغلی، مدارک خانوادگی، قباله منزل، و اسناد ديگری که از تو خواسته شده را بارها و بارها نگاه کرده ای تا چيزی کم و کسر نباشد. چند فتوکپی از هر يک از آن ها تهيه کرده ای تا در سفارت خانه معطل نمانی. حتی فتوکپی مدارکی که از تو نخواسته اند را همراه برده ای، مبادا آن ها را بخواهند و تو ناچار شوی دوباره در صف طويل بايستی و تمام مراحل ورود به سفارت خانه را طی کنی.
باقی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
Mon 29 Sep 2008
خیانت در گزارش تاریخ ( نقدی بر کتاب بیست و سه سال ) " مصطفی حسینی طباطبایی "
بقلم : مصطفی حسینی طباطبایی

پسورد : melliblog.tk
Mon 29 Sep 2008
وضعيت نفت در آستانه ی قرن بیست و یکم " هوشنگ امیراحمدی "

پسورد : melliblog.tk
Mon 29 Sep 2008
از تشکر به خاطر عدم نامگذاری خيابان دکتر مصدق تا فتوشاپ استالينی
تشکر به خاطر عدم نامگذاری خيابان دکتر مصدق
"دبير کميته نامگذاری شورای شهر تهران از منتفی شدن طرح نامگذاری خيابان
دکتر مصدق در کميسيون کارشناسی کميته نامگذاری شورای شهر تهران خبر داد."
«خبرگزاری ميراث فرهنگی»
خدمت سرکار خانم معصومهی آباد دبير محترم کميته نامگذاری شورای شهر تهران
از شنيدن خبرِ منتفی شدنِ طرحِ نامگذاری خيابان دکتر محمد مصدق بی نهايت
خوشحال شدم و از اين که کميسيون کارشناسی کميته نامگذاری شورای شهر تهران
چنين تصميم صحيحی اتخاذ کرده بی نهايت سپاسگزارم. کميسيون مزبور، با اين
تصميم به جا، سطح بالای دانش و معلومات و فهم و شعور خود را به ملت ايران
نشان داد و اگر اجازه داشته باشم از طرف دکتر محمد مصدق نيز سخن بگويم،
بايد عرض کنم که احتمالا روح ايشان با اين تصميم گيری قرين شادی و آسايش
شده است.
واقعا بايد دست نويسنده ی گزارش گروه کارشناسی را بوسيد که نوشته است: "مصدق از ويژگی های مورد نظر کميسيون برای نامگذاری برخوردار نيست." چقدر زيبا، چقدر عالی نوشته است نويسنده ی فرهيخته ی اين گزارش و چقدر زيبا، چقدر عالی تصميم گرفته است شورای محترم شهر تهران. مصدق کجا؟ خيابانی در تهران کجا؟ تا وقتی امثال شهيد خالد اسلامبولی هستند، چه جای دکتر مصدق بر روی پلاک های حلبی شهرداری تهران؟! عقل مان کجا رفته؟! مگر دکتر مصدق اسلحه کشيده بود، يا با مسلسل قلب کسی را دريده بود که بخواهيم نام اش را بر خيابانی در تهران بگذاريم؟ تا وقتی شهيد اِدْوارْدُو آنيلی، پسر مسلمان و وارث سناتور ميلياردر ايتاليايی و صاحب کارخانه های متعدد خودروسازی هست، مگر احمق شده ايم که بخواهيم خيابانی را دکتر محمد مصدق بناميم؟! تازه اگر بخواهيم چنين بذل و بخششی بکنيم فردا نام سمير قنطار و ديگر مبارزان لبنانی و فلسطينی را بر کدام خيابان بنهيم؟ اگر زبان ام لال اسرائيلی ها زدند و سيد حسن نصرالله را شهيد کردند، کدام خيابان را به نام او کنيم؟ دور از مسلمانی خواهد بود اگر بخواهيم به جای نام برادران عرب، از اسامی اشخاصی مثل مصدق استفاده کنيم.
باقی را در ادامه مطلب بخوانیدادامه مطلب
Mon 29 Sep 2008
یکهفته با خبر " دکتر نوری زاده "

روبروی تیرداد نشستهام، حرفش حسابی است، جوابی ندارم، فقط میگویم عزیزم
باید تلاش کرد، ما هنوز هم همان رود جاری هستیم که میرود سر به سنگ می
زند، جلویش سد می بندند، سنگ و چوب و شلاق (در طول تاریخ) بر جان و
جهانش میزنند. ما را هنوز هم پسرکم، میتوانند با یک لبخند، یک جرعه عشق،
یک لقمه محبت اسیر خود کنند. به پسر جمشید چالنگی که مثل برادرش ونداد و
چونان پسرانم امید و نوید و نیما پاک و شفاف است میگویم؛ شماها بهتر از
ما، بل هزاربار شفاف تر از ما دنیا را می بینید، ما نسل رو به انقراض،
در کویر خانه پدری سایه گلی را پرستیدیم و وقتی خارها در جانمان خلید تازه
فهمیدیم که این سایه، از خارستانی بود که گلستانش می پنداشتیم.
پسران جمشید هر دو نشسته اند، مثل آن شبها که پسرانم می نشینند و
هزاران سؤال ناگفتهای را که بر لبان دارند بر سرم هوار میکنند: «آیا شما
ندیدید؟ آیا نمیدانستید که ابلیس در هیأت خدائی که می گوئید بخشنده و
مهربان است، ظاهر شده و با هیچی بزرگش زنجیر برایتان به سوغات آورده است!»
باقی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب


