Thu 13 Aug 2009
افاضات هالو " محمدرضا عالی پیام"

پسورد : melliblog.blogfa.com
Thu 16 Oct 2008
گفتگو و مناجات یک کرم خاکی با خدا
خدایا توی این دنیای به این بزرگی و این همه موجود حالا چرا کرم؟ این همه موجود عجیب قریب، آخه چرا کرم؟ نمیشد منو زرافه یا الاغ خلق میکردی؟ خداییش این هم ایده بود که به سرت زد!!! نه چشم داریم نه دهن داریم نه دماغ داریم فقط یه لوله درازیم فصل جفت گیری که میشه همه حیونا میرن حالی به حولی، ما چون تک جنسی هستیم باید بشینیم سماغ بمکیم .صبحها که از خواب پامیشم باید همینجور الکی تو خاکا لول بخوریم تا شب مثل احمقها خسته بیفتیم بخوابیم.
خدایا ناشکری نمیکنم چون به قول دوستام که میگن برو خدارو شکر کن کرم خاکی شدی، کرم کون نشدی ولی به قول آدما آدم باید یه نگاهی هم به بالا داشته باشه دیگه! حالا نمیگم دوست داشتم آدم بودم ولی مار که میتونستم باشم.
خودم که چشم ندارم خودمو ببینم ولی بچه ها میگن استعداد پرورش اندام دارم اگه از مکمل استفاده کنم بعد شیش ماه مار میشم ولی من دوست دارم مار واقعی باشم…
هیییی چی بگم که هرچی بگم کم گفتم، دیروز یه سری زدم به بیرون خاک دیدم یه مگسه دست دوست دخترشو گرفته بود و بهش میگفت فردا ببرمت یه جایی یه گهی بدم بخوری که جیگرت حال بیاد، آقا ما یادمون افتاد که تک جنسی هستیم همچی سوختم که نگو به قول یکی از دوستام تا ناخونم سوخت. ای بابا چی بگم خدا، به شتره گفتن گردنت کجه گفت کجام راسته؟
راستی خدا من به شترم راضیم ها!
Wed 17 Sep 2008
آیه ای جدید در رابطه با خیانت به قرآن

با تشکر از مرتضی احمدی(خاکریز)
Fri 14 Mar 2008
از آی مردم در انتخابات شرکت کنيد تا آتشی که بهاءالدين خرمشاهی افروخت
آی مردم در انتخابات شرکت کنيد!
خواب ديدم طنزنويس بزرگ و مشهوری شده ام طوری که مردم نوشته های مرا مثل ورق زر می بَرَند و هر کلامی که از دهان ام بيرون می آيد مَثَل ِ سائر می شود. اگر نوشته ای از من در نشريه ای چاپ می شد، آن نشريه در عرض چند ساعت ناياب می شد، و اگر مطلبی از من در سايتی منتشر می شد، سِروِر آن سايت به خاطر تعداد زياد کليک ها از کار می افتاد. به درجه ای از شهرت و محبوبيت رسيده بودم که تمام رسانه ها برای حضور من در برنامه های شان سر و دست می شکستند و حاضر بودند بالاترين دستمزدها را به من بپردازند. کافی بود يک کلمه از دهان من خارج شود تا مردم از خنده ريسه بروند و دل درد بگيرند.
باقی را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
Tue 5 Feb 2008
عشق کردن با تکنولوژی بیگانه
دیده باشید و در انتهای فیلم نعره الله اکبر را شنیده باشید , متوجه میشوید که عشق کردن و عکس یادگاری با تکنولوژی روسی هم دنیایی دارد.

Fri 25 Jan 2008
پیامبری که بوی نفت می داد(نازلی احساس)
پیامبری که بوی نفت می داد
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
و نفت بشکه ای 70 دلار بود
و گوجه فرنگی کیلویی 600 تومان بود
و خانه متری 800 هزار تومان
و مردی که پیام آور جزیره های دورافتاده بود
با هاله ای از نور
و چماقی در دستش و چماقی در برابرش
به جنگ جدول های ریاضی می رفت
و منحنی تورم را با چکش قاضی شعبه 1410 صاف می کرد
و به جمعیتی که زیر منحنی فقر می رفتند دستور می داد دیگر فقیر نباشند

زمان گذشت و ساعت پنج بار نواخت
و نفت بشکه ای 80 دلار شده بود
و گوجه های فرنگی به 1200 تومان می رسید
و آپارتمان های مهربان متری یک میلیون تومان بود
پیامبر تازه، جزیره کلمبیا را کشف کرد
جزیره ای که مردمانش به پیامبر کوچک فحش می دادند
و او خود را در هاله ای از نور می فهمید
و مردمان زیر منحنی فقر له می شدند
زمان گذشت و ساعت شش بار نواخت
بشکه های نفت به مشتری های 90 دلاری هم نگاه نمی کردند
و گوجه فرنگی های 2500 تومانی لباس های بنتون گرانقیمت می پوشیدند
و خانه ها به اشغال چک پول مندان درآمده بود
آه- چه ترکیب زیبایی است چک پول مندان-
مرد پیامبر صندوق های سرخ را به مردان سرخ شده می داد
و سرزمین سرخ کوتوله های قرمز برای او دست تکان می دادند
و چکش قاضی کوتوله مردمان را زیر منحنی فقر له می کرد
و زمان گذشت و ساعت هفت بار نواخت
و بشکه های نفت، آه، نفت!
95 دلار می شد
و گوجه فرنگی! آه، گوجه فرنگی!
3000 تومان می شد
و آپارتمان، آه! آپارتمان!
دو میلیون تومان هر متر
و پیامبر با عصای معجزه اش راههای لبنان را باز می کرد
تا حزب الله از کوه ها بگذرد
هر راهی که پیامبر می گشود
یک میلیون دلار خرجش بود
و هر ماه قله ای به مردم نشان می داد
قله هایی به قیمت 57625987324 هزار دلار و 10 سنت
چه پیامبر پرخرجی بود
با هاله ای از نور
پروژکتور! آه، پروژکتور!
و بی تاجی از خار
نه گلی بود و نه خاری
فقط مادر ما و خواهر ما
زمان گذشت و ساعت هشت بار نواخت
زمان گذشت و ساعت نه بار نواخت
زمان گذشت و ساعت ده بار نواخت
زمان می گذشت و صفرهای قیمت زیادتر می شدند
و ما در گودال فرو می رفتیم،
با هر صفری که روی کمرمان چون شلاق می نشست
در گودالی که نامش قله بود
با پیامبری که معجزه هایش بوی نفت می داد
و زمان می گذشت...
نازلی احساس( معصومه مستشار)
Fri 25 Jan 2008
استريپتيز در دفتر كيهان "نگاه طنز ناصر خالديان به جامعه، فرهنگ و رسانهها"

برادر و همسنگر انقلابي، جناب آقاي شريعتمداري - مدير مسؤول روزنامه محترم كيهان
ربي اشرح لي ماي برست و يسرلي ماي وركز و احلل عقدة من لانگويج، اند يفقهوا ماي اسپيك.
سلامهاي گرمم را به پيشگاه آن مجاهد منتقد از ناف لندن انقلابي خدمتتان عرض نموده و پس از ابراز دمتكاني و تشكر وافر و تنك يو وري ماچهاي آبدار، از بذل توجه و ريفرنس هميشگي حضرتعالي و اصحاب كيهان و به ويژه توجه ويژه مديران پرس تيوي به اين برادر سوپرانقلابيِ ديرآمده، نهايت امتنان را دارم.
شري جونم!
در نهايت تضرع انقلابي اينجانب به عنوان مبدع مكتب «پست كونياليسم» از شما عاجزانه، خاضعانه، خاشعانه و ملتمسانگيزناكانه تقاضا دارم اين چاكر حقير سراپاتقصير بدبخت آوارهي دربدر سريشمسلك را به غلامي آستان مبارك بپذيريد و همانجا گوشهاي زيرپلهاي در دفتر كيهان به من بدهيد و البته يك «بار» هم براي من بزنيد كه بطري مشروبات الكليام را آنجا رديف كنم. البته چون ميدانم حضرتعالي به خاطر سبقه مذهبي و انقلابي از بوي الكل بدتان ميآيد مدتي است ميخواهم اين فعل قبيح را ترك نموده به همين جهت به تناول و تدخين پنير روي آوردهام كه چون دهان ديگر بوي الكل نميدهد و جزو لبنيات محسوب ميشود، مذمتي بر آن نيامده است و اميدوارم مورد قبول درگاه حق واقع شود و بتوانم به سنتهاي انقلابي و اصولگرايي مورد نظر خود دست يابم. شما انقلاب كرديد و درب عرقخوريها و فاحشهخانهها را بستيد كه البته من با اين قسمتش موافق نيستم وگرنه انقلاب خيلي چيز خوبي است. شما انقلاب كرديد براي محرومان و مستضعفان و صفايش را ما ميكنيم و پز اپوزيسيونش را هم ميدهيم و نان و روغني هم از اين راه به ما ميماسد و اين خيلي خوب است. باور كن به جون شري من خودم خيلي انقلابيم. مخصوصاً اگر با پيژامه و شلوارك و پشت كامپيوتر باشد.
من البته توانايي و شيرينكاريهاي خاصي براي سرگرم كردن شما در اوقات فراغت ميتوانم انجام دهم كه اينجا رويم نميشود بگويم. ضمناً از حالا گفته باشم كه من در دفتر كيهان با مايو رفت و آمد ميكنم و شايد بخواهم آنجا استريپتيز كنم. زندگي جنسي هر كسي به خودش مربوط است و مطمئنم شما اين را درك خواهيد كرد. رنك مايوام نيز گلمنگلي است اما اگر شما بخواهيد از راه راه يا چيزي شبيه پرچم آمريكا به خاطر مبارزه با اين امپرياليسم فلان فلان شده استفاده خواهم كرد. البته هر جا پاي منافع باشد اين پايينتنهي لامصب به دادم ميرسد. گاهي از پس گاهي از پيش و نانم را از اين راه درميآورم و اميدوارم شما هم كاري به زندگي جنسي ديگران نداشته باشيد. شايد من بخواهم يك مركز عفاف بزنم و ژتون بفروشم به كسي چه مربوط است؟ مثلاً من در گفتگو با يك هفتهنامه ايتاليايي خودم را دوجنسباز و هموسكسوال معرفي كردم به كسي چه مربوط است؟ گفته بودم برميگردم و با آمريكا ميجنگم كه در آن فعل «برميگردم» منظور همين نكته بود كه اميدوارم با توجه به سوابق عديده بتوانم از عهدهي اين تكليف به خوبي بربيايم.
من نيز چون شما برادر انقلابي به شدت دشمن آمريكاي جهانخوار ميباشم. اولين بار كه دشمن آمريكا شدم همان موقع بود كه ميخواستم به قبلهام يعني نيويورك بروم و من را راه ندادند و از آن موقع احساس كردم كه اين آمريكا پيف پيف بو ميدهد. پس تصميم گرفتم دوشادوش شما عليه استكبار جهانخوار آمريكا مبارزه بكنم. البته مدتي است احساس كردهام اين فعل معكوس شده است، به همين علت دست به دامان شما شدهام كه با هم مبارزه بكنيم.
مستحضريد من عرقخور بينماز فلان فلان شده، بارها با امپرياليسم در ردلايت آمستردام و كلابهاي لندن و پاريس و كابارههاي تلآويو جنگيدهام و رجاي واثق دارم كه مباني «پست كونياليسم» اينجانب مورد توجه ملت عرقنخور و نمازخوان و تحت فشار و تحريم ايران خواهد بود.
اين حقير ضمن صدور انقلاب به اسرائيل و گسترش فرهنگ و ادبيات و تربيت ايران كه ويديوي آن موجود است و به نام ايران و ايراني تلفظ مشاغل خانوادگي و اصلي خود را به اين اجنبيها ياد دادهام، بر شعار استملال و بمال بمال و آزادي جنسي تاكيد نموده و خط مشي اصول انقلابي خود را همگام با بيعت با شما اعلام ميدارم. به اميد روزي كه همهي ما بتوانيم با همين اصول انقلابي، روي برج آزادي تنبانمان را درآورده و در هوا مثل فرفره بچرخانيم.
ايدكم الله
الاحقر: ح.د (حلزون دربهدر)
نوامبرالمبارك 2007 هجري ميلادي – مدينة اللندن
○ تحشيه و استنتاج:
1- وقتي آب سربالا ميرود، قورباغه هم براي ما انقلابي ميشود.
2- آميب چيه كله پاچهش چي باشه.
3- يكي را روزنامهنگار حساب نميكردن سراغ دفتر كيهان را ميگرفت.
4- وبلاگ يكي از مخدرات ديجيتال است، گاهي عقل افراد را ضايع و دچار توهم ميكند.
5- خودم همينجا هواي ايران را دارم. شما زجرتان را بكشيد.
6- يك دانهي قرمز رنگي بود ميريختند روي پلو اسمش چي بود؟ آها: زرشك.
7- اصلاً موضوع به اين نابي و بحث به اين طنزي حاشيه ميخواد چيكار؟
Fri 25 Jan 2008
حلزون وطن بهدوش" ناصر خالدیان "
خودم، شلوارم، ساكي بر دوشم
حلزونواري، وطن بر دوشم
تل آويو، لندن، پاريس يا پراگ
بوي پول آيد، من هم به گوشم
سهمي بماسد، ميليون دلاري
وطن را كه هيچ ، من خودفروشم
وطن يعني زر، زر يعني وطن
معناي ميهن شد فراموشم
شيتيلم دهد هر كس بندهام
مخلص رايس و چاكر بوشم
قبلهم تل آويو، معبدم لندن
بوي پول خون، كرده مدهوشم
هر كسي آقاست تا نانم دهد
پولش ته كشد او را فروشم
دُم جنبان اين، كاسهليس آن
نزد شما شير، در اينجا موشم
من مبارزم در گوشهي گود
برو لنگش كن دوست باهوشم
جنگ و گراني، تحريم و فشار
همه مال تو، منه بر دوشم
من در تورنتو، شما در تهران
شما در اندوه، من بادهنوشم
شما خون دهيد، جگرخون شويد
من كافهاي امن، عرق مينوشم
دمپايي كجاست؟ من سوسك مستم!
من دونكيشوتم، زره ميپوشم
منم چهگوارا، پشت كامپيوتر
شلوارك به پا، پيژامهپوشم
كمر به پايين، راه نجات است
اينك پيامم، اينك سروشم
من چتربازم، در غربتي دور
تا سِنت آخر مردم بدوشم
زنم تنگ آمد ز خرج «بنگ»م
رفت و تا ابد، شد فراموشم
من قاب خالي از عكس ايران
دست خيانت، كرده روتوشم
گرگم، كفتارم، مردارهخوارم
دزدم، طرارم، آدمفروشم
نامم ايرانيست اما بيوطن
من حلزونم، وطن بر دوشم
" ناصر خالدیان "
Fri 25 Jan 2008
روش جلوگیری از پخش ماهواره و تهاجم فرهنگی در ایران





Fri 25 Jan 2008
عملههاي فاشيسم در پوست ليبراليسم "نگاه طنز ناصر خالديان به جامعه، فرهنگ و رسانهها"

كردها هميشه دنبال مردهخوري هستند. صدام حسين كه سرنگون شد كردها بلافاصله درصدد تشكيل پرچم و استقلال و غير برآمدند. شايد فردا كردها منتظر باشند تا آمريكا به ايران حمله نظامي كند و آنها دست به شورش بزنند. كردها هميشه تحت تأثير عامل بينالمللي هستند تا اين كه بتوانند نقشي را ايفا كنند.
جملات فوق نه متعلق به يك ارگان دولتي تركيه است و نه شعار بوزقوردها بر در و ديوار آنكارا و نه بازماندگان حزب بعث. كار انگليسيها هم نيست كه بگوييم ميخواهند تفرقه بيندازند و كردها را تحريك كنند. شما ميتوانيد به جاي كردها هر كدام از قوميتها را كه خواستيد بگذاريد. تفاوتي در راسيستي بودن آن نميكند. ناسلامتي سال هم كه سال اتحاد ملي است و همهي اقوام و زبانهاي ايراني هم به يك اندازه محترمند.
اين جملات راسيستي بالا با اين ادبيات منسوخ، از فردي نوظهور به نام «اسدالله اطهري» در آخرين شماره نشريه شهروند امروز (شماره 22 ششم آبان 86) به سردبيري محمد قوچاني است كه علاوه بر اهانت مستقيم، به نوعي تحريكآميز و به صورت تلويحي به ايجاد شورش خط ميدهد كه ضمن نقض آشكار قانون مطبوعات (فصل چهارم، ماده ششم، بند 4 و 5)، جاي تعقيب و مجازات قضايي نيز دارد. توهين و اطلاق صفات ناشايست به قومي ايراني و ايجاد تفرقه و عناد با اين مطلب، آشكارا ناقض امنيت ملي است و به دليل ايجاد تفرقه ملي و داشتن تبعات نگرانكننده بعد از آن، جاي كوچكترين ترديد حقوقي براي تعطيلي نشريه شهروند امروز نميگذارد مگر اين كه دستگاه قضايي به نسبت چاپ يك «نمنه» بيش از حد تساهل داشته باشد.
شهروند امروز ميخواست تايم باشد. پرزرق و برق با مطالب وزين اما ظاهراً پشت چهرهي اين متانت «تايم ايراني»، انديشههايي فاشيستي و نفاقافكنانه خوابيده كه ما را به صداقت آنان بيشتر بدگمان ميكند. جنابان عطريانفر و قوچاني مثل اين كه اين بار از آن ور بام افتادهاند و دست هر چه محافظه كار تندرو و متعصب را از پشت بستهاند. در حالي كه ادعاي ليبراليسم آنان با دم خروس اين گونه تفكرات راسيستيشان نميخواند. واقعاً چه دليلي جز ايجاد بحران در ايران به سبك تركيه با اختلاف ميان كرد و ترك، ميتواند داشته باشد كه اقايان مدعي ليبراليسم ناگهان دچار تظاهرات فاشيستي و آپارتايد ميشوند و نتيجه بگيرند كه كردها هميشه مردهخور و فرصتطلب بودهاند؟ مقاله اسدالله اطهري به عنوان يك كارشناس در مورد خاورميانه و تركيه و كردها علاوه بر تحريكآميز بودن به حدي در بقيه موارد پيشپاافتاده و عاميانه است كه با عرض معذرت يك راننده محترم تاكسي خط مريوان هم بهتر از آن ميتواند در مورد قضيه پ.ك.ك و پژاك و تركيه و كردستان استدلال و تحليل كند!
تعريف كردن از كردها و اين كه چه و چه هستند و تعصب قومپرستانه نيز دردي را درمان نميكند. كردها هم انسانهايي مثل بقيه هستند و ديدگاه شوونيستي در اين مورد نيز مطرود است. تركستيزي و كردستيزي و در كل نژادستيزي هيچ تفاوتي در نفس آن يعني ناداني بشر ندارد. اغلب كردها نيز مطمئناً دلسوزتر از امثال اطهري براي ايران هستند و امثال پ.ك.ك و شاخه ايراني آن پژاك هم پايگاه و جايگاهي ميان كردهاي ايران ندارند كه همه چيز را به نام كردها تمام كنيم. درد در جهل آدمهاست و وقتي نشريهاي با ادعا و پز ليبرالي و روشنفكري چنين جاهلانه با انسانها برخورد ميكند از عوام جاهل چه توقعي ميتوان داشت؟ مطمئناً در نهايت نشريه با يك معذرتخواهي قضيه را سر هم ميآورد. اين بيفايده است. بايد فرهنگ و ديدگاه آدمها درست شود. كردها هيچ وقت تمامشان خوب نبودهاند و هيچ وقت تمامشان بد و «مردهخور» نبودهاند. مثل تمام آدمهاي زمين، خوب و بد در هر قوم و طايفه و قشري پيدا ميشود و اين تعصب و جهل است كه ملاك بد بودن آنهاست و نه نژاد و زبانشان.
افرادي با چنين ديدگاهي بيمار فكري و روانياند زيرا چنين افكاري را به ديگران و نسل بعد از خود تسري ميدهند و خود عامل خشونتهاي آينده ميشوند. تصور كنيد دانشجوهاي زير دست اين آقا چه فاشيستهايي در آينده از كار دربيايند. مطمئناً هر چقد هم اسدالله اطهري و محمد قوچاني تظاهر كنند كه منظوري نداشتهاند نميتوانند عمق كينه و نفرت جاهلانهي خود را نسبت به كردها پنهان كنند. بايد چنين افرادي را قرنطينه كرد و وادار نمود كه لااقل تاريخ بخوانند كه «تأثير عامل بين المللي» و دخالت آمريكا ربطي به تمام تاريخ جنبش ملي كرد و سابقه دهها ساله آن نظير مبارزه با استعمارگران اروپايي و حتي قبل از تشكيل عراق و تركيه ندارد و واژه تحريكآميز «گسل ميان ترك و كرد» هم كه مثلاً براي پ.ك.ك و دولت تركيه به كار رفته قابليت تعميم به دو قوم بزرگ ايراني را دارد.
كردها و تركها نيز در اغلب سرزمينهاي خاورميانه هميشه با هم دوست و خويشاوند بوده و مراودات محكم تاريخي داشتهاند. اين جهالتها و سياستها و توطئهها و ديدگاههاي نفاقافكنانه نظير همين ديدگاه اطهري و قوچاني هستند كه «برخي» از آنها را به جان هم مياندازند. نگاه كنيد ارتش تركيه كه بزرگترين ارتش ناتو است در كردستان تركيه و عراق چه ميكند آيا اسدالله اطهري كشتار و قتلعام دستهجمعي آنها را نميبيند؟ آيا كشتار صدها هزار كرد عراقي توسط صدام كه براي آزادي جنگيدند و اغلب فداي ايران شدند فرصتطلبي است؟ آيا اين همه كشتار جمعي كردها و تاريخ خونين پر از تبعيض فرصتطلبي است!؟
شايد اگر كردها نبودند، اگر اين همه كشته نميدادند، اگر هر روز كودكي پايش را روي مينها از دست نميداد، اگر حلبچه قرباني نميشد، اگر مدافعان هميشگي ايران نبودند و اگرهاي بسيار ديگر تا عملههاي فكري فاشيسم مانند اطهري و قوچاني و عطريانفر آسوده پشت ميزشان در تهران نظريات ضدنژادي صادر كنند و رنگيننامهي ليبرالنمايانه با پول اصحاب قدرت دربياورند، شايد امثال اطهري هم به جاي استاد دانشگاه يك واكسي دورهگرد بود كه پوتين سربازان ارتش بعث را واكس ميزد و يا در نشريهي بابل چاپ تهران مدح صدام و ذم كردها را ميگفت.
آخر كلام اين كه كردها هيچ وقت مهاجم و فرصتطلب نبودهاند، اين شرايط جهاني است كه تغيير ميكند. آنها هيچ وقت استعمارگر نبودهاند، هيچ وقت خاك ديگران را اشغال نكردهاند و هرگز مانند بسياري از ملتهاي جهان به فكر كشورگشايي نبودهاند. آنها كردستان برايشان بس است و هر چه تاريخ و رنج دارند در خاك كردستان است و نه در خانهي ديگران. آيا اين همه تاوان كافي نيست؟
Fri 25 Jan 2008
شاعران پلكاني و مضامين بندتنباني"نگاه طنز ناصر خالديان به جامعه، فرهنگ و رسانهها"
در ادامه بحث ماليخولياي دوگانگي فرهنگي از مطلب پيش كه اين سالها به صورت سندرم خاص ايراني در سياست و ادبيات با توجه مفرط به پايينتنه پيش آمده، از طريق مطلبي در راديو زمانه و معرفي دوستي به لينكي رسيدم در مورد شاعري كه «فروغ دوران» لقب گرفته البته معرفي اين استعدادهاي شگرف ادبي كار زمانه نبود و در كامنتي معرفي شده بود. اما جاي خوشوقتي بود كه هر چه نباشد با خواندن شعرهاي ايشان شكم سيري از عزاي خنده درآورديم. حالا اين لقب فروغ دوران را كي داده معلوم نيست. احتمالاً نوعي پوليتزر به صورت نان قرض دادن باشد كه بچسبانند به طرف و خودش هم كم كم باورش شود. نمونههايي از اين اشعار(!) در كانادا نيز چاپ شده و متاسفانه نميگذارند ما در ايران بخوانيم و حداقل انبساط خاطري بيابيم. اما همين فضاي وب هم فرصتي شده است كه معناي پوسيدگي و انحطاط را بيشتر ببينيم. و اين كه ببينيم فرهنگ و ادبيات ايران مثل بسياري از مسائل اجتماعي ما به چه انحطاط و زوالي رسيده كه حتي اروتيسممان به بندتنبانيسم كشيده است. نمونه آن متاسفانه آقاي رضا قاسمي مثال زده شد كه پس از عمري كار و نوشتن و البته يكي دو اثر خوب، به جاي كشف انسان و درك مفهوم و جوهرهي واقعي اومانيسم در دنياي غرب و انتقال درست آن به جوانان، به كشف باسن رسيد. (به قول معروف همين را هم نخواستيم، شر مرسان!) حال اين كه ما به فرض عبيد زاكاني و بسياري ديگر را صدها سال پيش داشتيم كه اين كشف را خيلي هم بهتر(!) كرده و چيز تازه و سخن تازه و سوغات تازهاي برايمان نياوردهاند. گاهي در اين دوران فترت كه هركس به دنبال نام و نان خويش است به اين نتيجه ميرسيم به جاي بتپرستي چشم و گوش بسته، بايد بتهاي پوشالي را شكست و آزادانديش بود.
همه ميدانيم كه هر هنري قاعدهاي دارد و همه بر اين باوريم كه هر كس چند خط كج و معوج بكشد نه پيكاسوست و نه كوبيسم را فهميده. و هر كس هم با چپاندن چند ديالوگ و خاطرهي جنسي در دهان كاراكترهاي داستان، فرض كند دارد اروتيك يا عرياننگاري مينويسد نه ريچارد براتيگان است و نه معاني و نشانههاي كوندرا را درك كرده است (اين را به عنوان نظر يك خواننده و مخاطب ميگويم نه كارشناس ادبيات). ادبيات اروتيك و اروتيسم و حتي هرزهنگاري هم حتي اگر خيلي ساختارشكني كرده باشيم، قواعد و اصولي فني و محتوايي دارد وگرنه ميشود خشتكوگرافي و بندتنبانيسم كه اين روزها نوع سوغاتياش – كه گاه به زور هم ميخواهد سياسينمايي كند- چه در ادبيات و چه در اظهار فضلهاي سياسي بيشتر موجب مضحكه است. اين كه هر كس صرف ذائقهي شخصياش ابزارآلات جنسياش را دست بگيرد و توي صفحه فرو كند يا چند پاراگراف پلهاي بنويسد و آن را به نام شعر و ادبيات اروتيك با هياهو به خورد خلايق بدهد و تبليغ خودش را بكند نه اروتيكنويس است و نه اهل ادبيات. حتي فرهنگ كوچه و فولكلور عامه هم صدها سال از آنها جلوتر است، چه در ساختار و چه در محتوا. بامزهتر اينجاست كه با وجود چاپ آزادانهي اين اشعار! اعتراض هم ميكنند كه ناديده گرفته ميشوند و حقشان خورده شده است! يعني بلافاصله فرافكني كرده و نقد بيمايگي و بندتنباني اشعارشان را به ذائقهي جنسيشان ربط ميدهند كه واادبياتا، شما مردم بيفرهنگ عقبمانده، ما استعدادهاي شگرف را درك نميكنيد!
■ غرغرهي نمونهاي از اشعار
اصولاً در عالم شعر و شاعري، شعر گفتن داريم با زيرشاخههايش كه كار امثال ما نيست و كار شاعران واقعي است و نوع ديگري داريم به نام «شعريدن» كه هيچ زيرشاخهاي ندارد و خودش فعل مركب و وصف حال است. چيزهايي مثل «شعر در كردن» و «شعراندن» هم هست اما شعريدن كار هر كسي نيست و بسيار استعداد ميخواهد كه بتوان ادبيات را چنين قهوهاي مايل به زرد كرد و چيزي كه اين روزها در وب زياد ميبينيم شاعران با نثرهاي پلكاني و مضامين بندتنباني است.
سواي ذائقهي شخصي جنسي فقط بايد انصاف داد كه آيا به اينها شعر ميگويند يا چيز ميگويند؟ تازه اين نمونه نسبتاً معقولش بود وگرنه بقيه اوراقتر از اين حرفهاست. پيشاپيش از روح پرفتوح فروغ و نيما كه بارها در قبر روي ويبره ميروند عذرخواهي ميشود و شعري!؟ از دفاتر چاپ شده اين نوع استعدادهاي شگرف و اين فروغ دوران را با هم غرغره ميكنيم:
زنها نشسته اند روبروي هم
دو تا
زنها نشسته اند روبروي هم
دو تا
زنها نشسته اند
سه تا
زنها نشسته اند روبروي هم
نه تا، 9 تا، 9 تا
زنها نشسته اند روبروي هم
(اينجا شاعر يعني همان فروغ دوران از صناعت «پلاتينيه» استفاده كرده است كه از صنايع ادبي مهم و جديده به شمار ميرود. جانم برايتان بگويد كه صناعت پلاتينيه وقتي است كه شاعر پلاتين چسبانده باشد و وقتي اين پلاتين لاكردار چسبيده باشد چيزي جلودارش نيست. مگر اين كه يك نفر بيايد و شاعر را از برق بكشد).
زياد که مي شويم حالم بد مي شود
زنها نشسته اند روبروي هم
دو تا
زنها نشسته اند
روبروي هم پهلو به سينه پشت به روبرو داده ايم
(ما هم كم كم حالمان بد ميشود. آن تركيب «پشت به روبرو» را حال ميكنيد؟ تازه شاعر كلي تكرار كرده كه روبري هم نشستهاند اما ظاهراً اينجا با يك كله معلق ادبي، پشت به روبرو! شدهاند).
دستم دامنش را مچاله مي کند
سرم از ميان دامنش سر مي زند
سرم ميان دامنش سر را مي گرداند لاي دامن
سرم ميان دامنش سر مي مالد لايِ لايِ لايِ لايِ لايلاي لايللايلاي لاي لاي لاي پاهايش که عطري دارد پنير و خمير، و شيرين است
(ادبيات لزبو اروتيك را داريد؟ احتمالاً شاعر اشتباهي سرش را ميان تغار يا كوزهي «پنير و خمير شيرين!؟» كرده يا چيزي مثل توبره. تازه آن لاي لاي لاي دامن هم بايد چه چاه ويلي باشد كه يك كله داخلش برود. شايد پنير و خمير را هم براي جور كردن قافيه و گريز از جفنگ آورده باشد اما هر چه به مخچهمان فشار آورديم معني «عطر پنير و خمير» را نفهميديم. آخر ما كه هنوز به درجات متعالي ادبي و صوات نرسيديم. اگر استعارهي شهدي و عسلي بود به هر حال چيزي ولي آخر پنير و خمير كه هر دو در صورت ترشيدگي بوي گند ميدهند را چه چيزي جز بندتنبانيسم توجيه ميكند؟).
پنجم ماه است؟ حدود پنجم ماه است..
شيشم ماه است..حدود شيشم ماه است..
(آه... اِه... اوه... چه ترديد زماني جالبي. تقويم بدهيم خدمتتان؟ شيشم هم نيست و ششم است).
سرم مي رود صورتم مي آيد لبهاي به هم فشرده ام روي لبهاي گشوده سر مي فشارد
دامنش را مچاله مي کنم روي سرم پشت مي دهد به ديوار
(حال ميكنيد اروتيك را؟ سرش ميرود و صورتش ميآيد. يعني فرض سرش ميرود جاي ديگر و صورتش ميرود جاي ديگر. فرض كنيد اين سر است و آن صورت. يا اين صورت است و آن سر. اين سر ميرود به اشرق و آن صورت ميرود به اغرب. ما كه هر چه چرتكه انداختيم و سر تكان داديم كه صحنهي فوق را بازسازي كنيم نشد. تازه نزديك بود دوكله بخوريم توي ديوار).
خنده که معني ندارد اينجا که من سرم ليز مي خورد روي گلوگاهش و دوست ندارم زبانم را بيرون بياورم اما دوست دارم لبهايم را فشار دهم روي هم روي لبهاي از هم گشوده اش که ورم کرده اند و خنده معني ندارد اينجا که مي خندد
(اشتباه نكنيد اين چند گز خط، پاراگرف نيست. طنز يا آگهي بازرگاني وسط شعر هم نيست. بلكه ادامه همان شعر است كه از صناعت «خوانندهخربيني» استفاده ميكند. اين صناعت وقتي است كه شاعر احساس خودبيششاعربيني كرده و مخاطب را به شكل موجودي شبدرخوار با گوشهاي دراز فرض كند كه از شعر چيزي نميداند. اينجا شاعر گلاب به جمالتان دچار بيرونروي شده و براي معالجه بايد داخل قلمشان به جاي جوهر، او آر اس يا قرص بيرونروي بريزند. البته هيچ فرقي هم نميكرد تمام اين شعر را ميتوان به صورت نثر هم نوشت و آب از آب تكان نخورد. تازه شانس آورديم كه شعر سپيد!؟ بود و نه منظوم وگرنه هنر ميخواهد كسي مصرع دوم آن را بگويد.
اگر ميخواهيد آن را از نظر عروض شعري بررسي كنيد ميشود: «فاعلاتن مفعولاتن مدفوعاتن افلاعاتن مفاعيلن علفن علوفن علافن استعلافات مستعلف علاف كردي ما را»
به قول همين شاعر: خنده كه معني ندارد.
تکيه مي دهم به ديوار پشت سر و پرده زير شانه ام له مي شود
سرش را فرو مي کند لاي دامنم لاي لاي لاي لاي لايلايلالالالا لاي دامنم وووورررژاللللاي لاي لاي دامن
(اينجا نيز در كمال مهارت از همان صنعت پلاتينيه استفاده شده است. آن سر كردن لاي لاي لاي دامن چيزي شبيه زدن چاه عميق نفت با اين متههاي حفاري بلند است كه اينجا شاعر از تمام احساساتش زور زده و مايه گذاشته كه مفهوم اين عميق بودن و كلهاش را چپاندن لاي دامن شريك جنسياش به اطلاع مخاطب برساند. وووورررژ! كجايي آقاي هوشنگ ايراني كه ببيني روي «جيغ بنفش»ات بارها سفيد شد).
پاهايم را به هم فشار ميدهم خنده که معني ندارد اينجا که پستانم را مي گيرد مثل اينکه هيچ
مثل اينکه هيچ
پستانم را مي گيرد مثل اينکه هيچ
مي گيرد پستانم را توي کف دست مي گيرد
دنبال شاپور مي گردم انگار حالم بد است
(آن موتيف «مثل اين كه هيچ» را شما حاليتان نيست كه چقدر زيبا فروغ دوران اشاره كرده كه روم به ديوار شايد منظورش اين بوده هر چي چنگ زده چيزي به دست نياورده و تازه فهميده سوتين خالي بوده. روم به ديفال مبال. اما اين آخر شاپور چيكاره است؟ البته شايد شاعر كه فروغ دوران باشند بايد بلانسبت پاي مرحوم پرويز شاپور را هم به ميان بكشند كه به هر ضرب لايتچسبكي اين لقب فروغ دوران هضم شود. اما اين خط آخر كه تمام منظور شاعر را بيان ميكند كل ادبيات لزبو اروتيك را ميبرد زير سوال كه با وجود همه اينها، شاعر كار تخليه و چاه زدنش بدون شاپور نميگذرد. ولي آخر چه معني دارد بعد از اين همه معانقه و استطباق! ناگهان پاي نرهخري به نام شاپور پيدا شود. اين استريوتايپي است. اين هموفوبياست. اين نميشود آخر. بعد هم چطور شاعر سرش را بكند لاي دامن شاپور. اصلاً شاپور كه دامن ندارد. آخر شاپور چه گناهي كرده. شاپور را بايد كشت).
ما هم اين روزها اينقدر از اين «شعر»ها از شاعران شهير مجازي و تاجران بندتنبان سدوميستي خوانديم كه وسوسه شديم شعري بكنيم با اين مضمون:
خانم! آقا!
كنار برويد
شعري نشويد
آهاي! با شمام
برويد كنار هووووووي!
من شعريدنم گرفته است
و ميخواهم بشعرم
شعرهايي پر از آب
به رديف تنبان
به قافيهي جوراب
ميخواهم بشعرم به شما
و بشعرم به شعورتان
به جان خودتان
و به ادبيات
و به ترشيجات
و به اروتيسم
و بشعرم و در و ديوار را شعري كنم
آه اي زرد اسهالي، غيژژژژژژژژژژ...
Fri 25 Jan 2008
قبله ی گربهای عالم "نگاه طنز ناصر خالديان به جامعه، فرهنگ و رسانهها"
قبله ی گربهای عالم
روزنامه خاطرات سفر ببريخان به فرنگستان

■ شنبه اول نيسان
به اتفاق شاه به سفر فرنگ رفتيم. ما البته براي تفريح و تفرج به فرنگستان نرفتهايم چون اهل اندروني و خدم و حشم و ملازمان ركاب را نيز مثل سلطان صاحبقران در معيت خود بردهايم و تفرج با اهل اندروني معنا ندارد. ما به فرنگستان آمدهايم تا با گربههاي فرنگي مراودتي نماييم و سري به اتحاديه ملل گربهسانان بزنيم و آنجا نطقي بكنيم.
در بدو تشريففرمايي ما «كنت كتيه» به اتفاق «مادموازل پيشيه» و جمعي از گربههاي دارالخلافه پاريس و حومه به پيشوازمان آمدند. در مسير شانزهليزه جمع زيادي گربههاي فرنگي به تماشا آمده بودند و هلهله فرنگي ميكردند. در طاق نصرت اتوال، به اتفاق چند فقره فتوغراف به يادگار انداختيم. چند گربه عورت فرنگي آمدند مقاديري رقصيدند كه خوشمان آمد و هيجانزده پنجولي زده و احسنتي فرموديم. سوگلي ما پيشولي بانو با چشم غرهاي ما را تحت نظر داشته و با تحير و تهديد عرض كرد:
- قبلهي عالم؟ اي خاك عالم!
گفتيم كه براي تفريح و تفرج به فرنگستان نرفتهايم.
■ يكشنبه دويم نيسان
ناهار را در زيرزمين قصر ورساي ميل فرموديم كه با عنشوفات الكلي همراه بود و پس از تناول، چشمان هماميونيمان مقداري دستخوش قيليويلي گرديد. به همان حالت و با چشمان كلاپيسه ما را بردند داخل تالار اتحاديه گربهسانان و رفتيم بالاي منبر كه گربهسانان ملل ديگر را نصيحت نماييم كه به وفور شير و ببر و پلنگ نيز آنجا بود و همه به احترام ورود ما به تكريم ايستاده و تكان نخوردند.
احساس كرديم گربه فرنگيها پلك نميزدند و هاله نوري دور كلهي هماميونيمان بسان حلقهي زحل در حال دوران بود و همهي گربهسانان حاضر در مجلس را به شكل موش، سوسك، خرچسونه و سرگينغلتان ديديم. پس به همان حالت نطق غرايي ايراد فرموديم:
- ايهاالوحوش، حضار محترم، دلاوران ميزگرد! مستحضريد كل امور ما در مجمع بينالملل گربهسانان «گربتاً الي الله» است و ما براي صلح بينالگربهاي نهايت مجاهدت خود را نموده و اعلام ميداريم كه استكبار كلبي و استعمار سگي و دوران داگپرياليسم و سگسالاري به سر آمده و ما ضمن زدن مشت و پنجول محكم به دهان سگها و استعمار داگلند اعلام ميفرماييم كه ممالك محروسه گربستان امالقراي عالميان بوده و مابقي ممالك عالم سراسر ملك فساد و ضلال ميباشند. لهذا امر ميفرماييم اجمعين گربهسانان به مسلك و سياست ما بگروند و از عنايات و رهنمودهاي ملوكانه ما در راه ترقي و تجدد منتفع گردند...
و همان گونه قريب دو ساعت نطق فرموديم. پيشولالدوله سفير ما در پاريس عرض ميكند خطابهمان آنچنان گيرا بود كه بعد از آن نيز افراد حاضر در مجلس به همان حالت بهتزده باقي مانده و حاضر به ترك مجلس نشده بودند. «ميوباجي» دايهي بچهها ميگويد خودشان به آنجا ميگفتند «موزه» كه در آن وحوش را «تاكسيدرمي» مينمايند. ميوباجي سواد ندارد و نميداند موزه به چكمه ميگويند. فقط نميدانيم تاكسيدرمي چيست. يقيناً از آثار نصايح هماميوني ما بايد باشد.
■ دوشنبه سيم نيسان
ما را بردند سالن اپراي گربههاي پاريس. يك گربهي مادهي چاقي با دامن چينچين و دمب روبان بسته به شمايل سوزماني آمد روي سن و انگار دمش را به مقراض چيده باشند چنان صيحهاي كشيد كه سبيل همايونمان وا رفت. پيشولالدوله كنار دستمان نشسته بود و ديلماجي ميكرد. عرض كرد اين اُپراست و گربه فرنگيها را خوش ميآيد. خرناسالدوله وزير خارجهمان هم بيلمز نشسته بود و گوش به اين اراجيف گرفته بود. ما كه اوقاتمان تلخ شد. والله كه اين گربه فرنگيها بسيار بيهنرند. چند كرت هم اين هنر نازل و آن گربهي قرشمال را تشويق نمودند.
بعد يك گربه با لباس فراك آمد روي صحنه و به اتفاق گربه مزغونچيهاي فرنگي چيزهايي به زبان گربهفرنگي خواند كه چرتمان گرفت. گفتيم اين «ميوباشي» آوازهخوان حنجرهطلايي ما برود روي صحنه از طرف ما قطعهاي اجرا كند كه بفهمند آواز چيست.
ميوباشي رفت و در دستگاه راستپنجولگاه قطعهاي خواند كه تنها بيست دقيقهاي اولش تحرير مياو كشدار بود و بسي محظوظ شديم. كار كه تمام شد ديديم كسي تشويق نميكند و همگي از سالن بيرون رفتهاند. گفتيم كه اين جماعت گربه فرنگي بيهنرند.
■ سهشنبه چهارم نيسان
از طرف دانشگاه «كتيبيا»ي پاريس دعوتمان كردند برويم خطابه بكنيم. اين دانشگاه كتيبيا بسيار معتبر است و از دانشگاه گربشتاين آلمانيا و كتسفورد انگليز هم قديميتر است. تعلق خاطر ما نيز خطابه و نصيحت خلايق است ولو در ديار كفر باشد.
رئيس دانشگاه «كتيبيا» گربهي سيبيليوي دمدرازي بود كه با آمدن ما رفت پشت منبر و از براي خوشامد و خيرمقدم چيزهايي به زبان گربه فرنگي عرض كرد بدين قرار:
- فاك داگ ميو پيشته ميشته بيچته ماووو... و الي آخر
ما نيز گفتيم بايد جواب اين را بايد بدهيم وگرنه ميگويند چه سلطان ناداني است اين كه زبان فرنگي نميداند. پس بر منبر دانشگاه رفته و فرموديم:
- ما كه ملتفت نشديم شما چه عرض كرديد ولي عجالتاً بر لحد ابوي مكرمتان غائط غليظ باد.
■ چهارشنبه پنجم نيسان
ما را بردند ميدان كنكورد از ارتش گربههاي فرنگستان سان ببينيم. به اتفاق كنت كتيه و همراهان در جايگاه نزول اجلال فرموديم. ارتش گربههاي فرنگستان با سلاحهاي زرق و برقدار و كلاه خود و يك عالم تجهيزات و ادوات جنگي در برابر چشمان ملوكانهمان رژه رفتند.
به پنجولالسلطنه وزير جنگ ميفرماييم: اين فرنگستان كه امن و امان است. اين همه قشون و اسلحه ميخواهند چكار اينها؟
پنجولالسلطنه عرض ميكند: فدايت شوم اينها محض بازارگرمي است. اينها ميسازند تا ما بخريم و در محاربه با يكديگر استفاده كنيم وگرنه فرنگي جماعت دنبال منافع خود است، چه گربه باشد چه آدميزاد.
ما كه ملتفت نشديم پنجولالسلطنه مقصودش چه بود ولي از اين قشون تلهموش فرنگيها خوشمان آمد. يادمان باشد بدهيم چند تا از اين تلهموشها براي قشونمان ابتياع كنيم كه خوب سلاحي است و ما را از سر به دنبال موش گذاردن خلاص ميكند. فقط اشكالش اين است كه براي هر تلهموش بايد كلي مواجب مستشار پنير و مستشار فنر و مستشار تلهشناسي بدهيم.
■ پنجشنبه ششم نيسان
«ملوسالسلطان» وليعهدمان آمده يكي از جرايد يوميه فرنگستان به نام پوسيتايمز را گرفته ميگويد: اعليحضرت ببينيد اين اجنبيها حال فتوغراف مضحك قلمي شما را كشيده و اين وهن غيرقابل بخشايش است.
جريده را مشاهده ميفرماييم. ما را با دماغ بسيار طويل و سبيل تا بناگوش دررفته ترسيم كردهاند كه در حال خطابه براي مجسمه وحوش هستيم. بسيار خنده كرديم. ملوسالسلطان دلخور ميشود و خرناسكشان ميگويد: به شأن اعليحضرت با تصاوير مستهز اهانت نمودهاند آن وقت شما ميخنديد؟ ميفرماييم: عزيز اعليحضرت! ما خوشمان ميايد تصويرمان را در ولايت فرنگ به طبع برسانند حتي اگر مضحك قلمي باشد. اين دال بر شوكت و شهرت ماست كه تا ديار فرنگ نيز رفته. پس هراس به خود راه مده كه از قديم گفتهاند گربه هفت جان دارد.
■ جمعه هفتم نيسان
پيشوليبانو و ميوميوبانو و ساير گربهبانوهاي اندروني رفتهاند خيابان Montaigne پالتو پوست موش بخرند. «مخملالملوك» همسر پيشولالملك سفير ما در پاريس آنها را برده و با خريد مقداري جواهر و البسه خرج فراوان براي خزانه تراشيده است. علياحضرتين نيز از حسادت هم به خزانه رحم نكرده يك عالمه جواهر و البسه خريده كه با وجه آن ميشود كل گربهرعاياي ممالك محروسه را سير كرد. بعد به همان حالت كه بيرون آمدهاند يك گربهي چركيني پالتو پوست آنها را قاپيده و فرار كرده و جماعت به دنبال او كه گربهي دزد را بگيرند و او از كليساي نتردام دوپاري بالا رفته و آخر سر دستگير شده است. از وي بازخواست كرده كه چرا پالتو پوست موش علياحضرت را به سرقت برده و جواب داده از سر جوع و گرسنگي. استنطاق ميكنند نامش گربهي ژانوالژان بوده است
Fri 25 Jan 2008
چگونه به آمریکا حمله کنیم ؟؟؟!!! "نگاه طنز ناصر خالديان به جامعه، فرهنگ و رسانهها"
اين نميشود كه ما مرتب بشنويم آمريكا ميخواهد به ايران حمله كند. يك بار هم كه شده ما آنها را تهديد به جنگ و خشونت كنيم ببينيم مزهي خودابرقدرتبيني چطور است!؟ حالا اينها در قالب لفاظي و تهديد و تنها براي ترساندن است ما هم فرض كنيم با اين جملات و كلمات كه هر روز ميشنويم در دل مردم و شهروندان آمريكايي وحشت ايجاد كنيم. مسلماً از اين سياستهاي خط و نشان كشيدن براي جنگ تنها ملتهاي دو كشور و بسياري كشورهاي ديگر ضرر خواهند كرد. جنگهايي اين گونه، زيان آن دوطرفه است و هيچ وقت پيروز قاطعي ندارد. به همين سادگي و نيز به همين خوشمزگي، يا چه چيزهايي متصور است:
- مذاكره با بخشي از القاعده و ساير گروههاي تندروي اسلامي و توافق براي همكاري در حملات ايذايي و انتحاري عليه اهدافي در خاك آمريكا و اروپا. مسلماً اتحاديه اروپا از حمله به ايران بيشترين صدمه را خواهد خورد و البته به نفع چين و روسيه خواهد بود.
- سازماندهي گروههايي در خاك آمريكا جهت حمله به تاسيسات، مراكز مهم و ترور اشخاص برجسته دولت آمريكا كه اقدامات حفاظتي از آنها ميلياردها دلار هزينه در برخواهد داشت.
- سازماندهي و تقويت شاخهي نظامي حزبالله و ساير گروههاي فلسطيني و لبناني كارآزموده در حملات چريكي به منافع و اهداف خاص و ترور اشخاص برجسته آمريكايي در مناطق مختلف جهان
- حملات مكرر به سفارتخانهها و ساير مراكز دولتي آمريكا در سراسر جهان و نيز سفارت كشورهاي اروپايي هم پيمان
- آموزش و سوق دادن نيروهاي ارتش و سپاه از جنگ كلاسيك به جنگ چريكي و ايجاد گردانهاي متعدد براي جنگهاي نامنظم
- حملات چريكي به پايگاههاي آمريكايي در خاك افغانستان، عراق و تركيه
- خروج كامل از سازمان ملل و عدم پايبندي به مقررات و معاهدات بينالمللي
- تقويت و آموزش سازمانها و گروههاي مخالف در عراق، لبنان، سوريه به عنوان لژيونرهاي جنگ جديد با آمريكا
- ايجاد ناامني و وحشت براي شهروندان آمريكايي در سراسر جهان با ترورهاي برنامهريزي شده و بمبگذاريهاي متعدد در سراسر آمريكاي شمالي و ساير نقاط جهان
- مينگذاري آبهاي خليج فارس و بستن تنگه هرمز و حملات ايذايي به سكوهاي نفتي و پالايشگاهها و خطوط گاز و نفت كشورهاي همسايه نظير عراق، كويت و عربستان جهت بالا بردن هر چه بيشتر قيمت نفت
- برپايي و هدايت راهپيماييهاي عظيم ضدجنگ در خاك اروپا و آمريكا با حضور مخالفان و نيز خانوادههاي آمريكايي قربانيان جنگهاي اخير
- تقويت و مذاكره با رسانههاي بينالمللي همسو مانند برخي شبكههاي ماهوارهاي و مطبوعات جهت پاتك رسانهاي
- جلب همكاري مخالفان جهانيسازي، مخالفان سلاحهاي هستهاي، مخالفان جنگ، مخالفان آلودگي محيط زيست و در كل مخالفان آمريكا و گروههاي چپگرا و اسلامگرا جهت حملات تبليغاتي مداوم
- تبليغات وسيع در جهان اسلام، بنيادگرايان و گروههاي تندروي اسلامي عليه آمريكا و تشديد فضاي ضدآمريكايي
- تبليغات رواني مكرر در مورد حمله نيروهاي آمريكا به غيرنظاميان و كودكان و بمباران مناطق مسكوني
- جلب همكاري كشورهاي همپيمان يا در ضديت با آمريكا براي كمكهاي نظامي و تسليحاتي
- ايجاد جو ضدآمريكايي در آمريكاي لاتين از طريق همپيمانان فعلي
- و گزينههاي بسيار ديگر كه بشر كينهتوز و جنگافروز و انتقامجو و استراتژيستهاي جنگ به راحتي ميتوانند آن را به كار ببرند.
- يك كار ديگر هم ميشود كرد: بهترين دفاع حمله است. وقتي تهديدات مقامات آمريكايي به اوج خود ميرسد ميتوان ترتيب چند حمله كوچك و بزرگ در خاك آمريكا و برخي منافع آن در سراسر جهان را داد تا از درون با آن درگير شده و دچار فرسايش و ناامني شوند. از قرار معلوم برخي مقامات جنگطلب آمريكا از 11 سپتامبر آنچنان كه بايد عبرت نگرفتهاند و شهروندان آمريكايي نيز همچنان ماليات ميدهند كه جنازهي فرزندانشان را از خاورميانه بازگردانند.
اين دورنمايي از آيندهي ويران دو كشور است و جنگ آيندهاي كه اين چنين به راه بيفتد جنگ صليبي خونين و كثيفي خواهد بود كه از گذشت و نجابت ريچارد شيردل و صلاحالدين ايوبي در آن خبري نخواهد بود!
با همهي اينها، صلح و مذاكره و لغو تحريمها عليه ايران و روشهاي مسالمتجويانهاي جز جنگ و تحريم هم روش متمدنانه و بهتري است. آمريكا نيز متعلق به ما و تمام كشورهاي دنياست. آمريكا را ملتهاي سراسر جهان از جمله ايرانيان ساختهاند و نه حكومت جنگطلب فعلي آن. دشمني دولتهاي دو كشور نيز دليل دشمني ملتهاي آنها نيست. ميماند تا انتخابات 2008 تا سيارهي زمين براي هميشه از شر وجود دار و دستهي بوش خلاص شود و انسانهاي ساكن زمين نفس راحتي بكشند. بگذاريم مردم ايران نيز خود سرنوشتشان را تعيين كنند

